Gaza , Ghazeh , Ghazzeh , Ghaze , غزه , غزّه

Gaza weblog وبلاگ غزه غزّه

پدر فریاد زد : به خاطر خدا نزنید…

از قطعنامه ها دو سال بزرگ تر بودflag
از غزه
دو روز کوچک تر
تازه به حرف آمده بود
اما هنوز نام خود را نمی گفت
با آن که بابا را می گفت
شمع را می گفت
و غزه را …
دیشب شب تولد او بود
که برق نبود
پدر به آسمان اشاره کرد و گفت:
الان شمع ها روشن می شوند…
و شد!
در خانه شمع نبود
اگرچه کیک خنده مادر بود
پدر گفت:
به خاطر تو می زنند عندلیب!
و خندید…
مغازه های غزه بادکنک نداشتند
مغازه های غزه
بی شمع می سوختند
– بابا ! ماه …
– ماه را کلاه سرت خواهم کرد دخترکم!
– بابا ! ستاره…children
– دارند به جشن تولد تو می آیند …
ببین چه گونه راه می روند!
دوباره فشفشه ای روشن شد
با فسفر سفید
پدر فریاد زد : به خاطر خدا نزنید…
غزه
مادر می خواست فوت کند
که کیک خنده اش خونین شد!
تنها در چشم های دخترک
دو شمع کوچک می سوخت…

شعر : علیرضا قزوه

Advertisements

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: